عکس
قشنگم، تو عشق منی و پاره ی تن منی.....آنقدر در عشق تو غرق شده ام که حد ندارد
پدرت هم همین طور،
ما عاشقانه میپرستیمت،
من منتظر لحظه به لحظه بزرگ شدنت هستم.
من منتظر کارهای جدیدت هستم...تو گاهی به من توجه میکنی،وقتی با تو صحبت میکنم به ممن نگاه میکنی،
کودکم میخواهم فقط نگاهت کنم،میخواهم به صورت قرص ماهت خیره شوم و تو برایم بخندی...
.
.
.
سلام عشقم..واقعا منو ببخش چی کار کنم اصلا نمیتونم بیام پای کامپیوتر.
یعنی شما امون نمیدی..الانم بابایی بغلت کرده و شما داری گریه میکنی،آخه دل درد داری نفسم...زردی تم هنو خوب نشده؛درجه زردیت 10.5بود...الهی مریضی هات بره تو بدن من.
دیروز بردیمت برا زردی دکتر ؛وزنت 4کیلو و نیم بود.
دانشگاه هم نمیتونم با شما برم.دوروز رفتم و بابایی شما رو نگه داشت،ولی تموم فکرم پیش شما بود،برا همین با 3تا از اساتید صحبت کردم و گفتن نمیخواد بیای فقط برا امتحان بیا ...خلاصه این از دانشگاه!!!
این عکسا رو در تاریخ23مرداد ازت گرفتم اینقده ماااه بودی و آروم بودی .این لباستو خودم برات خریده بودم،اون موقع آرزوم این بود که بیای و این لباسو تنت کنم و چه زود آرزوم براورده شد.











حالا هم آرزوم اینه که زود دوماهه بشی،سه ماهه بشی ،دندون دربیاری......وای خدای من!!
امروز برا اولین بار خودم ناخونای نازتو کوتاه کردم،با دقت و تو هم اون دست کوچولوهاتو تکون میدادی،من فدای دستای ناازت بشم الهییییییییییییییییییییییی.
بعد از اینکه عزیز جون رفت منو بابایی دو نفری بردیمت حموم خیلی حساسه شستنت.
اینقده ناز وقتی باهات حرف میزنیم به ما توجه میکنی،ولبخند میزنی برامون.وقتی شیر میخوری بهم نگاه میکنی.وای امیررضا داری گریه میکنی پسرمیه عالمه حرف داشتم برا نوشتن ولی بی خیال شدم،اصلا نفهمیدم چی نوشتم.فعلا بای



عکس
